خونه
شنبه 28 شهریور 1388
اومدم
خونه (دیروز)
بارون
میاد و هوا خنک هستش یه عالمه
از پنجرم
باد میاد و سایه ها دلنشین هستن
حدود ساعت
4:30 صبح بود یه پرتو نور از در اتاقم
خورد به چشمام چشمم رو باز کردم دیدم از منبع نور آشپزخونه هستش و بوی غذا تو خونه
پر شده بود یادم اومد چرا تا دیشبش که خونه نبودم ماه رمضان با تمام سالهای دیگه
فرق داشت ولی حالا همه چیز مثل هر سال بود و حتی پرتو نور هم تغییر نکرده بود ....
و مادر بیدارم کرد تا سحر بخوریم .....
من
خوشبختم
یه خواهر
مهربون دارم
یه پدر
مهربون که همیشه نگران ماست
و یه مادر
که دلم میخواد محکم بغلش کنم و بهش بگم دوستش دارم .مادرم خیلی مهربونه مهربون
ترین مادر دنیاست.همه رو دوست داره و فکر کنم همه هم دوستش دارن.....امیدوارم
همیشه کنارم باشن و هیچوقت از دستشون ندم....
پنجشنبه
بعد از ظهر که آزمایشگاه تعطیل شد، با دو
تا از بچه ها راه افتادیم به سمت خونه
حدود 4 ساعتی که تو راه بودیم به جرات میتونم بگم که سه ساعت در رابطه با مسائل
خیلی جالبی بحث کردیم
در رابطه
با خدا و آفرینش که آیا هر زاینده ای
آفریننده هست یا نه
در رابطه
با دین و ایدئولوژی های موجود و اینکه چرا در حدود 1500 سال پیش تا به حال هیچ
مکتب و دین جدیدی جهان گیر نشد آیا در نوع تفکر و یا در تغییر اندیشه ها پنهان شده
در مورد
اسلام و چه شد که موفق شد و اینکه آیا در این برهه از زمان باز هم کار آمد هست یا
نه
در مورد
دین و سیاست
و در
رابطه با آخرت و اینکه آیا دنیا یک سیر خطی رو طی میکنه و یا به صورت یک حلقه هست
و یا یک مربع .......
تاریخ رو
از دیدگاه ملیون سالی نگاه کردیم
بحث های
جالبی بود ولی اکثر اوقات چون این بحثها تجربی نیستند اکثرا سازنده نیستند ولی
برای ایجاد یک تفکر منطقی بسیار خوب و مفید هستش
این بحثها
بعد از بحثهای علمی مربوط به رشته خودم از همه چیز برایم جذاب تر است و آن گم گشته
و شاید دوستی که همه جا در موردش مینویسم در همین جمله های بالا مخفی شده باشه
راستی
الان ناگهان بیرون رو نگاه کردم همون درخت کاج مطبق رو میگم کنار کاج پدر یک نهال پرتغال کاشته این نهال کوچیک 4 تا
پرتغال به وجود آورده .لبخندی زدم و شاد شدم ،ناگهان
یه گنجشک
داره زیر درخت چه ها بازی میکنه یاد چند
سال پیش افتادم یه روزی تو حیاط بودم دیدم یه گنجشک از زیر در از تو کوچه اومد تو
حیاط رفت توی باغچه رفتم نزدیکش صحنه دردناکی بود نوکش شکسته بود یعنی یه جورایی
مثل دندون که از جاش در میاد نوکش از جا در اومده بود .....تصور کن
نه کسی
بود تا درمانش کنه
نه
میتونست داد بزنه و نه میتونست چیزی بخوره...خیلی عذاب آور بود و اصلا نمیدونستم
چه کاز کنم
باد میاد
،الان
آسمون لکه
های ابر داره و زندگی شیرینه
......
